سریال تلویزیونیسینما و تلویزیون

خلاصه قسمت آخر سریال ترکی زن + عکس بازیگران این سریال ترکی

خلاصه قسمت آخر سریال ترکی زن + عکس بازیگران این سریال ترکی

سریال ترکی زن

خلاصه قسمت آخر سریال ترکی زن + عکس بازیگران این سریال ترکی
خلاصه قسمت آخر سریال ترکی زن + عکس بازیگران این سریال ترکی

خلاصه ای از قسمت آخر سریال ترکی زن به همراه عکس بازیگران این سریال را در سایت نسیم فا مشاهده میکنید.

سریال زن سریالی ست که از سال ۲۰۱۷ ساخت.

 این سریال از شبکه فاکس ترکیه پخش می شود.

این سریال تلویزیونی در ژانر درام ساخته شده است.

داستان این سریال ترکی بر اساس سریال ژاپنی زن محصول سال ۲۰۱۳ است.

این سریال را Merve Girgin کارگردانی کرده است.

زن کسی که سنگینی زندگی و محبت دو فرزند رو در قلب خود حمل میکند.

داستان مادری که علیرغم فقر و مبارزه با زندگی میتونه بچه هاش رو بخندونه

و خودش رو در مقابل سختی های زندگی سپر کنه تا بتونه مراقب بچه هاش باشه.

زنی به نام بهار چشمه علی که سنگینی زندگی و مشکلاتش

و محبت بچه هایش را در قلب خود حمل می کند.

داستان مادری که علی رغم فقر و مبارزه با زندگی می تواند

بچه هایش رو بخنداند و خودش را در مقابل سختی های زندگی سپر کند

تا بتواند مراقب بچه هایش باشد…

بیشتر بخوانید: ماجرای خوشحالی بی ادبانه آزمون و آرتم زوبا در رختکن زنیت بعد از قهرمانی

خلاصه قسمت ۵۲ سریال ترکی زن

بهار جواب تلفنش را نمی دهد و کمی بعد برشان سر میز آنها آمده و درست

وسط بهار و عارف می نشیند و وقتی از بهار می پرسد

که در خانه جدید احساس راحتی می کند یا نه؟

بهار می گوید: «آره. میدونی چرا؟ چون دیگه کسی نیست تو خونه م مواد مخدر بذاره! »

برشان جا می خورد و سعی می کند به عارف توضیح بدهد

که کار او نبوده و حتما بهار از حسودی اش این حرف ها را می زند

و شاید هم کار جیدا بوده است. بهار می گوید: «بچه ها دیدنت که جاساز کردیش تو خونه م.

تو چجوری آدمی هستی؟ منو با دوتا بچه داشتی تو دردسر مینداختی! »

برشان رو به عارف می گوید: «عارف این زنه دروغ میگه فقط میخواد

بین ما جدایی بندازه حسودیش میشه به عشق ما! »عارف می گوید:

«چه عشقی؟ خیال برت نداره! من کس دیگه رو دوست دارم.

الانم برو گمشو! »چشمان برشان پر از اشک می شود و با نفرت به بهار خیره می شود

و بعد می رود.کمی بعد جیدا روی صحنه می آید و شروع به خواندن می کند.

کمی بعد حکمت به انجا می آید و با دیدن سر و وضع جیدا روی صحنه می رود

و می گوید: «اونایی که منو میشناسن میدونن که نباید روی حرف من حرف زد!

پس الان همه ی مردای تو سالن باید پشتشونو به صحنه کنن! »

بعد برای اینکه کسی اعتراض نکند اسلحه اش را نشان می دهد.

بعد هم روبروی جیدا می نشیند و به او می گوید که خواندنش را شروع کند.

جیدا هم به ناچار شروع به خواندن می کند.

بچه ها به خاطر اینکه حوصله شان سر رفته به اتاقشان می روند تا بخوابند.

دوروک می ترسد و نیسان را هم می ترساند. بچه ها با ترس به طرف اتاق شیرین می روند

و او را در آغوش می گیرند و از او می خواهند که در اتاقش بمانند.

اما شیرین آنها را بیرون می کند و بچه ها به ناچار روی مبل می نشینند

و دوروک بهانه می گیرد که دلش خانه شان را می خواهد و گریه می کند.

نیسان سعی می کند او را آرام کند. شیرین به یاد می آورد

که چهار سال پیش مدام به مدرسه نمیرفت و به محل کار سارپ می رفت تا او را ببیند.

سارپ او را به گوشه ای کشانده و گفته بود:

«دیگه نیا اینجا. نمیخوام سوتفاهم برای بقیه پیش بیاد که من دارم

با دخترای کم سن و سال لاس میزنم. من زن دارم و زنمم خیلی دوست دارم. »

همان موقع بهار همراه نیسان کوچک به مغازه آمده بود

و شیرین بدون اینکه بهار او را ببیند فرار کرده بود و در خیابان به گریه افتاده بود…

شیرین با یادآوری این خاطره اشک می ریزد. بعد از تمام شدن مراسم،

حکمت به دنبال جیدا می افتد و از او فرصت دوباره می خواهد

اما جیدا با قاطعیت می گوید: «من دیگه هیچ وقت به تو محتاج نمیشم. تموم شد. » و می رود.

وقتی عارف، بهار و انور و خدیجه را به خانه می رساند

بچه ها می گویند که شیرین به آنها توجه نکرده است و دلشان خانه خودشان را می خواهد.

انور به شیرین خیره می ماند و به بچه ها می گوید:

«کاش به من زنگ میزدین تا من به خاله تون بگم که باهاتون بازی کنه. »

نیسان می گوید: «به مامانمون زنگ زدیم. با گوشی خاله زنگ زدیم ولی جواب نداد. »

بهار تعجب می کند که متوجه زنگ آنها نشده

و سراغ گوشی اش می رود تا آن را چک کند و درست همان لحظه غش می کند

و سرش به لبه ی میز می خورد و بیهوش می شود.

شیرین هم با ترس گوشی بهار را برمی دارد

تا شماره اش را پاک کند اما انور گوشی را از او می گیرد

تا به آمبولانس زنگ بزند. بچه ها به خاطر مادرشان با صدای بلند گریه می کنند

و انور آنها را همراه شیرین به اتاقش می فرستد تا این صحنه را نبینند.

خدیجه و انور بالای سر بهار می نشینند و اشک می ریزند تا آمبولانس برسد.

گردآوری: هستی فا

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن